دکتر ویدا احمدی( دانا کامران)

کیمیاگری و ادبیات

دکتر ویدا احمدی( دانا کامران)

کیمیاگری و ادبیات

دکتر ویدا احمدی( دانا کامران)

دکتر ویدا احمدی با نام قلمی
(دانا کامران)
پژوهشگر، نویسنده ،نمادشناس و روانکاو آثار ادبی و هنری , عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی مشهد

نمونه ای از شعرهای من



 

نوح من
بر من بتاب و سردی من را بهار کن

من کهنه ام وجود مرا نو نوار کن

ای نوح من، نجات من از سیل رنج و درد

من را میان کشتی امنت سوار کن

تو کیمیاگر من و من عاشق توام

با ورد خود طلای مرا آشکار کن

شیطان رجیم شد و من از غصه خسته ام

آدم بیا و خصم مرا سوگوار کن

 

 


دریافت

 

 

 

خورشید ظهرگاه من

 

مثل سایه دنبال من می آیند خاطرات تاریک گذشته

 خورشید من باش ای تابناک بی باک ،

ای تازه،من خورشید می خواهم

آن هم  از نوع  ظهرش

که در آن دیگر هیچ سایه ای نیست

 

 

 

رقص رستاخیز

 

دانه وجودم را در باغ حاصلخیز بودنت بنشان تا برخیزم

من خواهان رستاخیزم

همچون گیاهی بالنده

برخیزم

همین حالا وتا همیشه رو به بالا

رو به بالای بلند  و زیبای تو

 

 

 

 



کیمیاگر


رنگ دل تو رنگ خود انبیق است،


آن لحظه که اکسیر در آن می جوشد

 

 

 

 

نور

منم تاریک اینجایی،تویی خورشید آنجایی

من از تاریک می ترسم بیا سوغات فردایی

من و این کودکی های پر از ادراک آغوشت

تو و گهواره ناز و ترنم های لالایی

نمی دانم که چشمانت به استدلال که خفتند

نه با عرفان صدرایی نه با برهان سینایی

هنوزم چشم در راه عبور گام تو مانده

هزاران شوق نور آمیز این گردون مینایی

ببین زیبای من خورشید پشت ابر پنهان است

بیا تا شب بمیرد باز ای صبح اهورایی

به جان سهروردی من غریبم تشنه نورم

رهایم کن از این بیگانه تاریک تنهایی

 

 


دریافت

 

 

 

عدالت

مثل موش از مقابل تو می گریزند

دشمنان من

آن هنگام که تو با ترازوی عدالتت و شمشیر شرافتت می غری

 

 

 

سرخ

تمام شعرها سرخ است با تو

جهان سر تا به پا سرخ است با تو

چه کردی با من ای روز قیامت

که حتی آبها سرخ است با تو

 

 

 

تازه

ای آب روان معجزه ای می خواهم

معنا و طلوع تازه ای می خواهم

من خسته ام از این شب تاریک سیاه 

ای صبح ،شروع تازه ای می خواهم

 


دریافت


 

 

 

 

خلاقیت

ای بهار در زمستان پیچیده

آشکار شو

شکوفا شو

دانه ها مشتاق تواند تا برویند

یا بهتر بگویم

برویانیشان

تو نه در تقویم که در جانی

ای خلقت تازه

بیافرین

ایده ها در انتظارند و مشتاق

مشتاق خلاقیت تو

 

 

 

 

 

خلقت تازه

تو خلقت تازه ای ، بهاری

موسیقی موزون سه تاری

تو سرخ و سفیدی و معطر

همزاد شکوفه اناری

مثل تو به عمر خود ندیدم

تو خلقت تازه ای،بهاری

 

 

 

 طلا

ای سرخ پس از سیاهی شب

اکسیرترین حقیقت ناب

ای خلقت تازه بهاری

همذات  طلا و پاکی آب

 

 

بی مانند

انبیق وجود تو پر از نور

از جان تو حاسد و حسد ،دور

از دست تو رسته دانه پاک

از دست تو ،چشم  کور بد، دور

مانند تو نیست ،کیمیاگر!

انبیق وجود تو پر از نور

 

 

 

خود

هنوز هم مثل کودکی هایت

شاد و شجاع و راستگویی

تو

بی ریا و بی نقاب و بی ترس

تو

همانی که هستی ، هستی

خود خود خودت

برای همین آنان که زورشان نمی رسد زندگی کنند و

بی خود مانده اند

دشمنان تو

هستند

آنان در حقیقت نیستند

زیرا

بی خودند

 

 


دریافت
 

 



جان

 

 وقتی تو باشی غصه می میرد

شادی فراوان می شود انگار

با رویش گلهای لبخندت

دنیا گلستان می شود انگار

بعد از غروب قرص چشمانت

دیگر نخواهم دید فردا را

با یک  نگاه تو، شبم اما

صبح  درخشان  می شود انگار

از پرتو انبیق چشمانت

جانم درافشان می شود انگار

وقتی تو هستی جسمم آرام است

روحم شکوفان می شود انگار

با من بمان ای کیمیاگر جان

من با تو ،جان ،جان می شود انگار

 


دریافت

 

 

 

سرخ و سفید، سیاه

چشمان تو صبح نشابور است

لبخند تو شبهای بغداد است

سرخ و سفید روح زیبایت

استاد علم جفر واعداد است

ای کیمیاگر با تو همواره

کار سیاه ،ای داد بیداد است

 

 


دریافت



هویت من
حرف تازه ای بگو ای حقیقت بهار
بر سیاهیم بتاب ای طلوع بی قرار
تو هویت منی مهربان باوقار
با تو تا همیشه ام سبزسبز چون بهار